تبليغاتX
ایرانیها
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خوشا
 
 
 
خوشا آنان که الله یارشان بی
بحمد و قل هوالله کارشان بی
خوشا آنانکه دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی
|+| نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 19:30 | 
دلبرم اینجا کنار من نشسته است
دلبرم اینجا کنار من نشسته است
چشمهایش بسته ، گویا خفته است
من نگاهش می کنم تا عمق وجودم سیراب گردد
ولی افسوس که چشمانش بسته است
گرمایی از وجودش بر نمی خیزد
آتش عشق در قلب سردش نمی سوزد
من اما گرم و سوزان از تب عشق
نمی دانم تا به کی آخر توانم یکه و تنها عشق ورزیدن
ناگهام با اندوه بر چهره ات می نگرم و آرام در سکوت شب می گریم
هزارن غم در دلم نهفته است
گوش کن
با این که می دانم خفته ای اما حرفهایم را گوش کن دلبر محبوب من
دوستی ها مرده است
رابطه ها فسرده است
عشق جان سپرده است
مهربانی خفته است
گلها پژمرده است
چشمهایم یخ زده است
کسی پر پرنده ها رابسته است
راستی گم شده است
هیچ چیز از این هجوم وحشی سرد زمانه جان به در نبرده است
من اما گم شده ام گیج مانده ام تا که در این حیرت اندوه زمان چه کنم
این زمان چگونه است؟
سهم من آیا صبورانه مردن است؟
افسرده ام، قلبم از ثم ضربه های وحشی حرفهای بی مهر شیطانی گرفته است
از چشمانم اندوه می بارد
از دلم هیچ چیز بر نمی آید جز صدای خش دار شکستن
دست به دعا برمی دارم در این شبانگاه سیاه پر اندوه
خدایا راه نجاتی نشانم ده
خدایا مهربانیت را نشانم ده
خدایا امانم ده
خدایا در آغوش گرمت پناهم ده


دوستدار همیشگی شما

|+| نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 19:2 | 
شعری به نام شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

 
فروغ فرحزاد
|+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت 17:43 | 
love

عشق چيست؟

عشق برگ لطيفي است که تنها دستان من و تو مي تونه اون رو لمس کنه

از دريا پرسيدند: عشق چيست؟

گفت: خشکيدن!

از گل پرسيدند: عشق چيست؟

گفت: پرپر شدن!

از زمين پرسيدند: عشق چيست؟

گفت: لرزيدن!

از آسمان پرسيدند:  عشق چيست؟

گفت: باريدن!

از کوه پرسيدند: عشق چيست؟

گفت: آتشفشان!

از انسان پرسيدند: عشق چيست؟

ناگهان ندائي از درونش شنيد و به سختي گريست...

|+| نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 1:36 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
[فقط +18 سال کلیک کنند خطرناکه حسن] [فقط +18 سال کلیک کنند خطرناکه حسن] [فقط +18 سال کلیک کنند خطرناکه حسن] [فقط +18 سال کلیک کنند خطرناکه حسن]